جریان هوشمند زندگی!

به تنهایی در اعماق تاریکی شب سایه وار با گامهایی بلند راه میروی، در کنار اسکله فرو رفتن خورشید در اعماق آب را نظاره می کنی، در میان هیاهو و در میان جمع با فراز و فرود موسیقی می رقصی، در خیابان به ناگاه نگاهت با نگاهی برخورد می کند چیزی غریب به ذهنت وارد می شود اما از کنارش میگذری، سگی تو را بو میکشد و تو فراموش میکنی با یک حیوان طرفی گویا هر دوی شما اشتراکاتی دارید، در میدان جنگ پیش از اینکه دشمن شلیک کند ماشه را می کشی و او در خون خود می قلتد و تو حس میکنی که گوشه ای در  درونی ترین بخش وجودت در حال جان دادن است، کتابی را بر میداری می گشایی و در عین شگفتی جملات و ستر ها با تو سخن می گویند مو به تنت راست میشود به فکر فرو میروی، زنی زیبا روی را می بینی که در کمال آرامش در خانه ات بر روی مبل نشسته در حالی که آرام لبخندی بر لب دارد: مگر نه اینکه در ها قفل بوده و جز تو کسی حضور نداشته؟!، خدا را منکر میشوی میخندی: ولی در تاریکی شب تنها در آغوشش به خواب میروی، صبح با موقعیت یاب ماهواره ای ات مسیر یابی میکنی حال آنکه زمین زیر پایت دارد دیوانه وار در میان نا کجا آباد به دور خود می چرخد و تو به خیالت میدانی که گم نمی شوی!

جریان هوشمند زندگی، آن شعور نا محسوس، آن عشق مرموز ، آن نگاه ژرف همه و همه و یک سوال کلیشه ای؛ آیا خدایی هست؟!

/ 1 نظر / 29 بازدید
شاتوت

سلامـــــــــــ جالب بود میتونم واست هزارویکتا بگم ک اره خدا هست.[خمیازه] من شاتوتم بی اجازه وبلاگتون رو لینک کردم میبخشی اما از اینجا خوشم میادبی دلیل خعلی زیاد.خوشحال میشم اگ منو لینک کنی [چشمک]