باختن برای بردن یا بردن برای باختن

گاه در افق گذران عمر ساحلی پدیدار میگردد،ساحل،ساحلی با نخل های سبز، و خورشیدی گرم تر از آنچه پیش از این بر فراز سرت در آسمان چرخ میزد. و ترکیبی از نخل و خورشید، که پرتو هایش را میشکند و از آن پنداری، الماس های ریز و درشتی پدید می آورد تا چشمان خسته ی تورا به برق خود خیره کند. ساحل جزیره ای بیش نیست، ولی آنقدر بزرگ هست تا  خیالت را در خود به بازی بگیرد و تو را در خود گم کند. صدای جیغ مانند مرغ دریایی لحظه ای افکارت را پریشان میکند، بی اختیار لحظه ای جادوی جزیره تو را رها میکند و تو به سوی صدا، به عقب نگاه میکنی، پرنده را پرواز کنان می بینی، در کمتر از لحظه ای چشمانت گشاد میشوند و سرزمینی وسیع در پس بالهایش در نگاهت جان میگیرد. این یکی دیگر یک جزیره نیست، بلکه وسیع است، اگرچه نخل هایش پندارهایی الماسین در پنجه هایش ندارد، اما گویی همه چیزش آشناست. به  یاد دستانت می افتی که ساعت هاست دارند بی وقفه پارو میزنند، خودت را تنها در دریا میابی پارو بدست در قایقی جلا خورده از خیال، روبرو ساحلی با نخل های درخشان پشت به سرزمینی با مردمانی آشنا، و با خود چنین نجوا میکنی، باختن برای بردن، ... شاید هم بردن برای ...باختن!

/ 1 نظر / 6 بازدید
امین

سلام دوست عزیز، گاهگاهی به وبلاگت سر میزنم و مطالبت رو میخونم،قلم خوبی داری... می خواستم اگر وقتش رو داری یه کم اطلاعات به من بدی در مورد فیلیپین، من برای فوق لیسانس میخوام بیام مالزی یا فیلیپین، ممنون میشم اطلاعاتی به من بدی در مورد دانشگاه ها و هزینه های زندگی.. ممنون دوست عزیزم